تبلیغات
نوشته های زمستونی - برگی برگی




































نوشته های زمستونی


http://s9.picofile.com/file/8309950842/IMG_20171017_163740.JPG



http://s8.picofile.com/file/8309950950/IMG_20171017_163616.JPG

وایییییییییییییییییییییییی

ای ام بسییییییییییییییییییییییی تایرد «خاک بر سرم با این نوشتنم»

از صب تا الان سر کلاس بودم

داشتم از کلاس زبان برمیگشتم.....

با خودم گفتم االن به شدت به یه انرژی مثبت احتیاج دارم.....

همون لحظه پیچیدم تو خیابون خونمون و با یه صحنه ای روبه رو شدم که اگه جا داشت نیشمو تا پشت گوشم بااااااااااااااز میکردم

دیدم زمین پرررررررررررررررررررررررررر برگای پاییزیه منم که برگ میبینم عنان از کف میدم

یه خورد قدمامو تند کردم و رفتم تو برگا

اخخ که چه کیفیییییییییی داد

هی مث بچه ها این ور و اونور میرفتم تا روبرگای بیشتری راه برمممم

اصن چنان ارووووووووووم شدم

ولی یه خانومه خیلی بد نگام میکرد

فک کن یه دختر به سن من یه کوله پشتی رو شونه اش دوتا کتاب قطورم تو دستاش

رو برگا و وسط خیابون به قول خودمون جفتک جفتک کنه

میخواستم بهش بگم چیه نگاه میکنی تو دل مرده ای میخوای کودک درون منم نفله کنی

با چی کار به کار مردم دارینننننننن

خلاصه که با این که خیلی داغون و له و خسته بودم

برگای پاییزی مسکن خوبی بودن

میگن خدا حواسش به دیوونه ها هست......مصداق منه


پ . ن

عکس بالا روبه روی در خونمونه

کنار خونمون یه باغه که من عاشقشم

خیلی مزایا برای ما داره

منم بسی عاشق این درختم چون خودم بهش رسیدم

نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 04:46 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |

Design By : Pichak