تبلیغات
نوشته های زمستونی - آغوشش عشق بود




































نوشته های زمستونی

http://s8.picofile.com/file/8332869834/IMG_20180727_102514.JPG


میدانم حوصله ی هیچ چیز را نداری حتی حوصله ی خواندن این کلمات را....

شاید....

شاید دلت گرفته؛ گلایه داری ، خسته ای....

هر روز که میگذرد بی معنی تر میشوند آرزوهایت ؛ رویاهایت...

دلت یک ٱغوش امن میخواهد .....دلت خواسته شدن میخواهد

دلت میخواهد محض رضای خدا یک بار هم سهم تو لبخند باشد

باور کن همه ی اینها را میدانم ... آنقدر میدانم که تمامش را گذرانده ام....

و میگذرانم حتی ...

میدانی؟!

گاهی خوب است چشمانت را ببندی و داشته هایت را شمارش کنی.....

خوبی هایت را....

مهربانی هایت را....

خوب است بشماری چند چشم شوق دیدارت را دارند....

چند گوش به انتظار صدایت پشت بوق ممتد تلفن نشسته اند....

بشمار چند نفر از دیدنت در کوچه و خیابان لیخند میزنند...

بشمار وجودت ارامش نا آرامی های چند نا امید از روز و روزگار است....

چشمانت را ببند و تصور کن،

تمام روز هایی را که در پیش رو داری .... تمام ادم هایی که هنوز ملاقات نکرده ای...

و مطمن باش میان همین روزها ...

یک نفر...

یک جا....

آنقدر تو را میخواهد که یادت میرود روزی ... 

جایی کسی از ندیدن و کم دیدن تو را نخواست...

باید بدانی کسی که یک قلب را که تمام و کمال برای او میتپد...

نخواهد...

تا عمر دارد قلبی این چنینی برای لحظه هایش نخواهد بود!!!

"عادل دانتیسم"


نوشته شده در جمعه 5 مرداد 1397 ساعت 08:22 ق.ظ توسط فاطمه م نظرات |

Design By : Pichak