تبلیغات
نوشته های زمستونی




































نوشته های زمستونی

http://s9.picofile.com/file/8300664000/10172569_644464338985009_3277278026248414166_n.jpg



سلام 
وقت همگی به خیر.....
ممنون از این که به وب من اومدین
اینجا حرف دل میگم.....دلی بخونین!!!!!



ای کاش به جای "إنَ مع العسر یسری"

خدا تو را به من عطا میکرد!!!!!!

 





نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 05:11 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |

این چند وقت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد.....

خیلی چیزا عوض شد......

حتی خودمم عوض شدم......

اتفاقا زیاد بود......بد....خوب

ولی یه جورایی یکم خسته شدم از این چالش....

یه حسی بهم میگه یه اتفاق بزرگ توراهه....

اولین استارتش خورد....

تو این روزا خیلی چیزا فهمیدم....

خیلی عشقا رو تجربه کردم.....

خیلییییییییی دلتنگ شدم......

وخودم حس میکنم تو بعضی چیزا بزرگ شدم.....

عوض شدم......

اما ظاهر رو حفظ کردم....

خوبم ....

شاید خیلی خوب....

مرسی ک بیادم بودین.....





نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت 09:36 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s9.picofile.com/file/8311300850/IMG_20171108_201151.JPG

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

دااااااااااااااااااااااااااااااد

من عاشقممممممممممممممممممممممممممممممم

عاشق کتابببببببببببببببببببببب

وای امروز عالی بود خیلیییییییییییییییی

صب که با مامان رفتم مدرسه ش

چقدر بچه هاش بامزه بودن

ولی مدیرشون بسیییییییییییییییییی رو اعصابم بود اه

عصرم که رفتم نمایشگاه کتاب

این کتابا از مورد علاقه ترین کتابای من بود

به خصوص «چشم هایش» بزرگ علوی

اونم چیییییییییییییییییییییی چاپ اصلی و قدیمیش که مال سال 75

من شهیددددددددددددددددد شدم

این کتابا عالین خیلییییییییییییییییییییییییییی حتما بخونینشون

نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت 08:16 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s8.picofile.com/file/8311090576/20171105_102202_1_.jpg


از اول مهر درگیر این بودم که برای تولدش چی بخرم

دوسداشتم یه چیز خاص باشه....نه از نظر همه....فقط و فقط از نظر خودش.....

همیشه خوشحال  کردنش برام شیرین بود و هست و دوست خوش خنده ی من خیلی ساده خوشحال میشه....

وقتی اون روز با شوق تمام  و اون لبخندای خاص خودش بهم گفت«وایییییییی فاطمههههههههههه روزبه معین کتاب قهوه ی سرد اقای نویسنده رو چاپ کرده»

به خودم گفتم که این کتاب باید جزی از کادوی تولدش باشه

هرجور شده.....شده برم از خود روزبه معین کتابو بگیرم باید گیرش بیارم....

رفتم تو فکر چاپ عکس روی شاسی .....گفتم از عکسای خودمون دوتا

که قربون خودمون برم یه عکس ادمیزاد نداشتیم

اون عکس نوشته رو که دیدم گفتم اینم باید بهش بدم

چند روز قبل از تولدش اون عکس سیاه سفید رو دوستم میخواست بهش نشون بده که من گفتم بهش نگو تا من اینو چاپ کنم

شب قبل تولدش با کلیییییییییییییی ذوق براش گرفتم اینا رو و  هر دو دقه یه بار چهره اشو وقتی کادوشو میدید تجسم میکردم

با دوستام قرار گزاشتیم یه تولد کوچلو توی مدرسه براش بگیریم

و چقدر من غرق لذت شدم وقتی توی دفتر مشاوره ی مدرسه ذوقشو دیدم

و بیشتر ذوق کردم از ذوقش وقتی کادوشو دید

شاید اخرین سالی باشه که اینجوری کنارشم و کنارمه

دوس دارم اون لبخنداشو تو تموم سال ببینم و ذخیره کنم واسه روزای ندیدنش

خوشحال کردن صالحه بهترین اتفاقای زندگی منه

وخدا میدونه چقدر ناراحتش کردم

این پستو دیر گزاشتم

ولی بازم تولدشو تبریک میگم و ارزو میکنم لبخندشو هیچ وقت از کسی دریغ نکنه

یه معذرت خواهی ام بهش بدهکارم به خاطر تموم اون چیزایی که از یه دوست میخواسته و من نبودم

به خاطر خیلی چیزا.....

همیشه بخند دیووووونه ی دوس داشتنی خوش خنده ی من

 

 

پ . ن

صالحه گوشتو بیار

«میو میو»


نوشته شده در دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 06:36 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |

اهنگو بگوشیننننننننننننننننننننننننننننننن



بسییییییییییییییییی عشققققققققققققققق


اینم ادرس ترجمه اش

http://tarane.8tag.ir/record/42452094/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%20%D8%B4%D8%A8




نوشته شده در جمعه 12 آبان 1396 ساعت 12:53 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s9.picofile.com/file/8310155492/IMG_20170831_205439.JPG

روز عرفه کلاس داشتم ساعت 4 و نمیتونستم غیبت کنم وگرنه حذف میشدم

نشستم تو خونه دعا خوندم و از اونجایی که من دعا خوندنم خیلیییییی طول میکشه از ساعت 2.5 شروع کردم

داشتم میخوندم و یکم مونده بود که تموم بشه دیدم ساعت یه ربع به چهاره

شروع کردم تند تند خوندن که تمومش کنم

یهو رسیدم به این «الهی الی من تکلنی»

وسط اون همه تند تند خوندن اینو که دیدم شک شدم

اشکام ریخت

تا حالا تو هیج دعایی یه قسمتش انقدر بهم نچسبیده بود

دعا که تموم شد ازش عکس گرفتم

مامانم دیده میگه ؛من میگم کلاست دیر شد تو عکس میگی؛

بهش نشون دادم

میگه یه دونه خوشگل بگیر بزارم پروفایلم

من

اصن این قسمت دعا روزمو ساخت

گزاشتمش صفحه ی گوشیم

هر وقت چشمم بهش میوفتاد یه حالی میشدم

و چقدر من جدای از این قسمت دعا عاشق دعای عرفه ام!!!!

نوشته شده در جمعه 5 آبان 1396 ساعت 07:51 ق.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s8.picofile.com/file/8309952326/19050970_160504621156522_1975309537363623936_n.jpg



امروز داشتم به یه کیوسک تلفن نگاه میکردم.....

یاد قذیم اقتادم....

توی تلفن پول مینداختی و زنگ میزدی.....

بعدش چنان با جون و دل حرفای طرف پشت خطو گوش میدادی که نکنه یه وقت نفهمی و دوباره بخوای پول بندازی.....

شده اون حرفا دل عاشقانه های دوتا ادم بود

شده لیست سفارشات مامان به بابا....

اما از وقتی تلفن همراه اومد.....

زیاد به حرفای بقیه گوش نمیدیم.....

با خودت میگی نفهمیدم بهش p.m میدم.....

قدیما با اون کیوسک تلقن که توش دو تومن مینداختن....

دوهزاری ادما خوب میوفتاد....

چ  تو تلفن چ تو مغزشون....

دوهزاری عشق میوفتاد......


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 05:13 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s9.picofile.com/file/8309950842/IMG_20171017_163740.JPG



http://s8.picofile.com/file/8309950950/IMG_20171017_163616.JPG

وایییییییییییییییییییییییی

ای ام بسییییییییییییییییییییییی تایرد «خاک بر سرم با این نوشتنم»

از صب تا الان سر کلاس بودم

داشتم از کلاس زبان برمیگشتم.....

با خودم گفتم االن به شدت به یه انرژی مثبت احتیاج دارم.....

همون لحظه پیچیدم تو خیابون خونمون و با یه صحنه ای روبه رو شدم که اگه جا داشت نیشمو تا پشت گوشم بااااااااااااااز میکردم

دیدم زمین پرررررررررررررررررررررررررر برگای پاییزیه منم که برگ میبینم عنان از کف میدم

یه خورد قدمامو تند کردم و رفتم تو برگا

اخخ که چه کیفیییییییییی داد

هی مث بچه ها این ور و اونور میرفتم تا روبرگای بیشتری راه برمممم

اصن چنان ارووووووووووم شدم

ولی یه خانومه خیلی بد نگام میکرد

فک کن یه دختر به سن من یه کوله پشتی رو شونه اش دوتا کتاب قطورم تو دستاش

رو برگا و وسط خیابون به قول خودمون جفتک جفتک کنه

میخواستم بهش بگم چیه نگاه میکنی تو دل مرده ای میخوای کودک درون منم نفله کنی

با چی کار به کار مردم دارینننننننن

خلاصه که با این که خیلی داغون و له و خسته بودم

برگای پاییزی مسکن خوبی بودن

میگن خدا حواسش به دیوونه ها هست......مصداق منه


پ . ن

عکس بالا روبه روی در خونمونه

کنار خونمون یه باغه که من عاشقشم

خیلی مزایا برای ما داره

منم بسی عاشق این درختم چون خودم بهش رسیدم

نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 04:46 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |

اهنگو بسییییییییی دوووووس

دفه اول ک شنیدم ناخوداگاه اشکام ریخت......

مال یه تٱتر به اسم کلنل....

دوس دارم ببینمش....

از تیزرش معلوم بود خیلی عالیه.......

نوشته شده در شنبه 29 مهر 1396 ساعت 06:01 ق.ظ توسط فاطمه م نظرات |


http://s9.picofile.com/file/8309149784/Screenshot_2015_02_12_09_02_25.png

پرسیدم حالت چطوره.....

نگاهم کرد و گفت : دروغ چرا....آه از نوع کشدارش.....

حالش بد خراب بود!!!!!


فاطمه . م

نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 05:32 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |



دیروز وقتی اومدم خونه دیدم مریم چشماش شده عین هندونه....

شب قبلشم شب کار بوده ......

دیدم خودش هیچی نگفت منم زیاد اصرار نکردم گفتم شاید دوس نداشته باشه بگه....

داشت اماده میشد که با مینو و دوستاشون برن ناهار بیرون....

یهو مادر خانوم گفت ؛مامان جان تقصیر تو که نبوده خودت میگی پرستل هیچکس نبوده ؛ و از این حرفا....

من قیافه ام اینجوری بود

یه لحظه حس کردم مریم زده یکیو کشته

برگشتم گفتم خاک بر سرممممممممم بچه ام قاتل شد

یهو مامان چنان چشم غره ای بهم رفت که گفتم کشته که کشته اصن کار خوبی کرده.....خودم جرمشو گردن میگیرم....

مامانم دید دارم چرت و پرت زیاد میگم کله امو کرد زیر پتو

دیگه بعد از رینگ بکسی که با مادر خانوم داشتیم

 کاشف به عمل اومده که بچه ای که مریم پزشک شیفتش بوده بعد از به دنیا اومدنش نارسایی مغزی داشته

مریمم هرچی دکتر متخصص بخشو پیج میکرده خانوم نبودن

بعدن فهمیده همه شون تو اتاق رست گرفتن کپیدن

چون پزشک متخصص نبوده اینم نتونسته کاری بکنه

حالا رفتن ازمایش بگیرن که بچه از قبل نارسایی داشته یا موقع به دنیا اومدن.....

دعا کنین بچه خوب شه ....

طفلک مریم از دیروز انگار افسرده شده.....

پ . ن

ایییییییییییییی مامانننننننننننننننننننن

سرما خوردگی بسیییییی نقطه چین است

هیچی نمیتونم درس بخونمممممممممم



نوشته شده در جمعه 21 مهر 1396 ساعت 11:35 ق.ظ توسط فاطمه م نظرات |




وب قبلیو بستم......به هزار و یک دلیل بی دلیل .....

اینجا فقط میخوام هر چی که هست و بنویسم .......

هر چی.....

گریه های بادلیل و بی دلیل......تا خنده های با خودی و بی خودی. ....

میخوام دنیا رو با چشمای جدیدم ببینم ..... بدون لنز .... بدون رنگ قهوه ای .....

نمیدونم چ رنگی .... فقط میخوام ببینم ...... خیلی چیزا رو هم اگه بتونم و بزارن نبینم....

میخوام دلیل گریه هام فقط اهنگای غمگین باشه.....نه هیچ چیز دیگه

میخوام دلیل خنده هام خنده های بقیه باشه......نه هیچ چیز دیگه.....

ببینم دنیا با این من جدید چه میکنه......

اگه نتیجه داد این وبو نگه میدارم.....وگرنه بر میگردم ب همون "مجسمه تنهایی"....


نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 06:05 ب.ظ توسط فاطمه م نظرات |

Design By : Pichak